نمیدونم عصر بود یا دیشب ک ی خواب بد دیدم تو خوابن چندتا جنازه دیدم ک دهناشون باز بود و سفیدی پلکاشون پیدا بود و تصویرشان از جلو چشمم نمیره
بعد من تو خواب هی ب نفر کمک میکردم ک پاهاش فلج بود و خیلی لاغر بود خلاصه من کلی کمکش کردم تا ب کمک کسی ک همراهش بود رسوندمش جایی ک میخواست یهو اونو دوروبریاش تبدیل شدن ب موجوداتی عجیب و چندش و زشت
منم از شدت ترس از اون ساختمانه زدم بیرون و رفتم سرجاده ک با دوستام برگردد دوستام گاز دادن رفتن بقیه اش واضح نبود
خوابن میاد و میترسم ، امشب خواهر اومد واسش لاک بزنم
از دوستای مجازیم خبری نیس ، اون شب طی یک عملیات اتحاری دیابت امانت کردم تو اینستا البته هنوز
برچسب: خواب,
نویسنده: نیما نجفی
تاريخ: سه
شنبه
31 مرداد
1396 ساعت: 1:56